صبر ریحانه ها

صبر ریحانه ها
آخرین نظرات

۵۹ مطلب در سال ۱۳۹۰ ثبت شده است

قطره شدیم، نوشتیم، طرح زدیم، مشورت گرفتیم... همه و همه برای اینکه یک مشت محبت و بندگی شویم؛ بعد دستی بیاید و ما را بریزد پای ریحانگی شما. اول ریحانه عالم شمائید. بهانه خلقتید.
همه‌ی قطره‌ها را تقدیم کردیم به خانم فاطمه زهرا(س)...
صبر ریحانه ها؛ بهانه ای شد برای یادآوری لطافت دخترانه. با نوشتن‌تان تحسین کردید ریحانه‌ها را و ما هم به رسم ادب تقدیر می کنیم از شمایی که قلم زدید...
اما؛
قرار را بر این گذاشتیم که که خود شما قطره های منتخب را اعلام کنید. در نظر داشته باشید که به 5 متن یا طرح برگزیده کمک هزینه سفر به مشهد مقدس داده می شود. (هر وبلاگ نویس برگزیده می تواند به همراه یک نفر، زائر حرم امام رئوف(ع) شود؛ یعنی در مجموع 10نفر!)
باید تشکر کنیم از دوستانی که همکاری کردند و پشتیبانی. تشکر از تیم مدیریت "رازدل" که میزبان صبر ریحانه‌ها بودند در این چند هفته، از راهنمایی‌ها و کمک‌های مدیریت محترم نهضت پوسترهای عاشورایی که اگر نبود این‌ها، موج به اینجا نمی رسید، پی‌گیری‌های
 سراج که دوستانه همراهی نمود.  و از همکاری بی کم و کاست سرکار خانم ملاتبار، سردبیر نشریه الکترونیکی چارقد. و دوستانی که با تماس و پیامک و کامنت و چت... کمک کردند و خواستند که اسمی از آن‌ها نباشد.
هرچند در مسیر این موج با ناملایمات و کم مهری هایی مواجه شدیم مثل بعضی از نقدها و... اما همین ها را هم زمینه ای برای پیشرفت کار دیدیم.

این شما و این هم انتخاب  قطره‌های برگزیده...
تا ساحل راهی نمانده...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
برای راحتی در رای دادن به قطره های برگزیده به تمامی آن ها لینک داده شده. کافی است شماره ی انتخاب خود را اعلام کنید!

1: موج وبلاگی “صبر ریحانه ها”
وبلاگ زیتون
تابستان باشد و گرمای خرما پزان. بعد دوست داشته باشی گوش به حرف خدایت بکنی؛ دوست داشته باشی جوری لباس بپوشی که خواسته....

2: چادرم روزه دارد.
وبلاگ طلبه
تابستان شود
زمستان شود
من همینم...

3: خنکای مهربان
وبلاگ گلمیخ
قرار است من اینجا از هنر مردم بنویسم. و تا الآن هم از این موضوع تخطی نکرده ام...

4: گرمای تابستان، روزه، چادر مشکی؛ “صبر ریحانه ها “
وبلاگ آینده از آن حزب الله
هیچ کاری به فواید حجاب ندارم، کاری به اینکه در کجای قرآن اسم چادر آمده هم. بحثم مُضر یا مفید بودن پوشش نیست. فقط می‌خواهم بگویم...

5: چادر جزئی از وجود من
وبلاگ سراج
تابستان که می شود، عده ای گرما را بهانه بی حجابی در جامعه می کنند که فلان است و بهمان. اما دقیقاً همین عده در زمستان هم...

6: در پناه چادر زینب(س)
وبلاگ عشقستان اسماعیل
هوا گرم باشد
چند روز آب نخورده باشی
تشنه باشی
داغ شش برادر، دو پسر، ۳۵ عمو زاده...

7: پیشکش به خواهران محجبه؛ مهمانانِ ویژه ی آسمان
وبلاگ فاسألوا اهل الذکر
رُوی عن سیدنا جعفر ابن محمد الصادق علیه السلام:
«أَفْضَلُ الْجِهَادِ الصوْمُ فِى الْحَرّ.»۱

8: حجاب + گرما + روزه
وبلاگ زیتون
طرح گرافیکی

9: بـــفرمایید یک لقمه حجــــــــاب
وبلاگ چهارده آیینه حق
این روز ها هیچکس گرسنه نیست، گویی سیرند از غیرت، مردانگی و ایمان! روزه میگیرند...

10: فاطمه ۲۰۱۱ …
وبلاگ و ما ادراک...؟
یکـ. ساعت ها غرق می شوم در + ، + ، + ، + و به مرگ آدمیت در ناکجاآباد فکر می کنم . به تمام اتیکت هایی که قرار است ببندند...

11: ای دختر گلم….
وبلاگ خوش قلب ها
پیام مادر شهیدان سید کریم و سید جواد خوشقلب طوسی به موج وبلاگی صبر ریحانه ها...

12: ترنج نوشت…
وبلاگ ترنج 
- هیچ وقت اهل تبلیغ برای فراخوانها و جشنواره ها نبودم ، ولی این یکی فرق میکنه. به نظرم این یه حرکت ...

13: صبر ریحانه ها…
وبلاگ آرمان انتظار
از کنار خیابان منتهی به باب الجواد که گذر می کنی انگار تمام دلت یک فریاد می خواهدو همه اش در...

14: برای موج وبلاگی صبر ریحانه ها
وبلاگ رندانه
شما جنس مرغوب را در کادو مى پیچید، روى تلویزیون پارچه مى اندازید، کتاب قیمتى را جلد مى کنید، طلا و جواهرات را

15: استقامت ریحان ها
وبلاگ باء
سه روایت معتبر از «حجاب» در روز‌های آتش

16: و خوشم با خدای خود،باتو…
وبلاگ پابرهنگی
«و خوشَم با خدای خود، با تو…»

17: ریحـــانگــی یک پـــابرهنه
وبلاگ پابرهنگی
کف خیابان ها هم روزه دار و تشنه اند انگار!..چون کفش هایم هم میسوزند…این را از بگو مگوی کفش هایم فهمیدم!…

18: برای موج وبلاگی صبر ریحانه ها..
وبلاگ خدا بود و دیگر هیچ… 
اپیزود اول:دختر جوان همراه خواهر خردسالش که هردو چادر مشکی به سر داشتند در یکی از...

19: می خواهم قطره باشم…
وبلاگ در بیابان طلب 
دور ، دور ِ خورشید بود ، می تابید که می تابید . چاره ای نبود ، باید برای کاری از خانه بیرون می رفت . مثل...

20: یک تحلیل
از محمد جواد قاسم پور
چند روزی است که شنیدم جمعی از دوستان خوش ذوق طرحی را در فضای سایبری کلید زده اند به نام...

21: هفت قدم تا تو…
وبلاگ هفت قدم تا تو 
عموم مردم مسلمان ،مرد را با غیرت ناموسی می شناسند و این بخشی از غیرت دینی است....

22: ای وای خیمه های عمو گر گرفته اند/از دختران فاطمه(س)چادر…
وبلاگ ساقیانه
نمی دونم سحر نوزده رمضان سخت تربود برای بانو ، یا دیدن در آتش گرفته دوشنبه ، یا عصر روز دهم ...

23: صبر ریحانه‌ها
وبلاگ فرشته نمی‌میرد 
I . گیج می شوم! خاصیّت زهیر خوانی این است که آدم گیج بشود. گاهی گیج می کندت و به زمین می زنندَت گاهی پرو بالَت می شود...

24: پست ویژه
وبلاگ یک فنجان فکر 
به نظرم خانمهای با حجاب در این روزهای گرم و با زبان روزه کیف بیشتری میکنند در مقایسه با روزه گرفتن در ...

25:وأذکُروا…
وبلاگ مرمی
….وأذکُروا بِجُوعِکُم وَ عَطَشِکُم فِیه جوعَ یومِ القِیامَةِ وَ عَطَشَهُ،وَ تَصَدّقوا عَلی فُقَرائِکم وَ مَساکِینِکُم،….

26: صبر ریحانه‌ها
وبلاگ گرافیک خانه
حرف صبر که پیش می آید، به یاد ماه خدا می افتم؛ به یاد ماه رمضان؛ گرسنگی نزدیک  غروب و لب های ترک خورده و...

27: زبانم خشک است، دلم خنک!
وبلاگ خلوت من
زمانی که یازده سالم بود «چـــادری» شدم. اون موقع انتخابی در کار نبود و چون مادرم ناخودآگاه الگوی من بود،...

28: این گرمای دوست داشتنی
وبلاگ یا اباصالح المهدی ادرکنی
گرمای تو را دوست دارم که عطش های بوالهوسان را خاموش می کند! گرمای تو را دوست دارم

29: برای صبر ریحانه‌ها
وبلاگ یاس مهربانی
هرچندفرصت برای یاس مهربانی کم دارم اما برای  صبر ریحانه ها ....

30: همه مطلب همین است
وبلاگ بهترین و جالب ترین مطالب
همیشه چادر به سر میکنی
و در ماه رمضان محکمتر
همیشه باارزشت می کند...

31: برای ریحان‌ها
مرجانه رنجبر؛ مدیر وبلاگ وتر
پوستر

32: چه کسی تشنه‌تر است
وبلاگ سنا
ایمان به خدا یا زندگی به سبک شیطان. این انتخابی است که همه م می کنیم و راه سومی وجود ندارد...

33: ای خدایی که در نفس های من پیدایی…!
وبلاگ مشق روزهای بارانی
این روزها خیلی زود می آیند. خیلی زود شب می شود. خیلی زود صدای تکرار ثانیه ها را می شنوم. خودم را بازیچه ی هرچیزی...

34: موج وبلاگی صبر ریحانه ها
وبلاگ بالاتر از این
زن مسلمان با حجاب است و بهترین حجاب برای او چادر است پوشش زن مسلمان همان جلابیبی است که در قرآن آمده و به...

35: سلام بر ریحانه ها
وبلاگ رستاخیزجان
هر آدمی را پرچم‌دار نمی‌کنند.
پرچم را به دست راست‌قامت‌ترین باید داد.
به دست پایدارترین...

36: ماه گرم خدا به طعم روسری و چادر داغ!
وبلاگ نجوا به سبک ما
چادرم
شبها که سایه ات را روی سرم می گسترانی
توی همین خیابانهای شلوغ روزمرگی...

37: چگونه بودن!
وبلاگ بی کرانه
لازم نیست کسی فیلسوف باشد تا از چیستی ها و چگونگی ها پرسش کند. زیرا اصولا فلسفه متاخر از پرسشگری بشر ایجاد شده است...

38: صبر ریحانه ها
وبلاگ رایحه ی بهشت
میدانی خدایا
هر چه فکر میکنم
هیچ حرفی نمیماند
جز نگاه “تو”...

39: زمین بوسه می زند بر…
وبلاگ تسبیح
به خودش می بالید وقتی چادرش روی زمین کشیده می شد! به خاکهایی که هنگام راه رفتن...

40: پاسخی به منتقد موج وبلاگی ریحانه ها
وبلاگ طلبه
سلام آقای منتقد ، اولین حالتی که برام از دیدن نقدتون پیش اومد شادی بود که این همه وقت گذاشتین برای نقد...

41: صبر ریحانه ها
وبلاگ بی نشان
- تعجب می‌کنم از تو چطور این روزهای بلند تابستان رو روزه می‌گیری؛
- من هم از تو تعجب...

42: ریحانه ها؟
وبلاگ صاد
اصلاً چه معنی داره زن، ظهر تابستون، زبون روزه،...

43: تابستون+روزه+حجاب+کرم ضد آفتاب
وبلاگ آنابنا
صدایِ مادر در میاد که چرا قیچی و تیکه های طلق رو همین طور ولو کردم و رفتم.طبق معمول پشت...

44: صبر ریحانه
وبلاگ وتر
پوستر

45: بر سر دو راهی
وبلاگ گروهی حنانه
دختری ۲۵ ساله است و کارهای پذیرش بر عهده اوست…، با ظاهری امروزی، صورتش را سیاه یا به قول خودش برنزه کرده...

46: سیراب مهر تو
وبلاگ از جنس خدا
زبانم از شدت خشکی مثل چوب شده بود. به طرف آب خوری رفتم. می خواستم آبی به دست و رویم بزنم تا شاید...

47: ریحانه بودن را دوست دارم
وبلاگ فرص الخیر
نشسته ام روی صندلی ایستگاه اتوبوس. صندلی های فلزی آنقدر داغند که حس می کنم به محض بلند شدن یک تکه...

48: برای صبر ریحانه‌ها
وبلاگ شور تشنگی
برخی حجاب را پوششی می‌دانند تا کسی نبیندشان، تا از چشم نامحرم به دور باشد، اینان اگرچه در آسمان...

49: ما و گرما
وبلاگ هیچ
با گرما کل کل داریم ما! بحث رو کم کنی و این حرف هاست و ما هم که کم نمی آوریم. فکر کرده درجه اش زیاد بشود...

50: تابستان+ روزه+ حجاب
وبلاگ دلپریزاد 
طراحی

51: یک مشت دغدغه بی سرانجام
وبلاگ آرامش سپید
فرشته دعوتمان کرده به یک موج وبلاگی … لینک ها را می خوانم … عکس ها را می بینم …انگار داغ دلم تازه شود...

52: تصور
وبلاگ کمین گاه نظر
تصویــر دو،تصــور جهـنمی،
سه شنبه،پانزدهم ماه مبارک...

53: پر از خاطره
وبلاگ چادر
*گرماست اما چاره‌ای نیست. امروز باید کارها را تمام کنم. کیف و و سایل اضافی را بر نمی‌دارم فقط گوشی و کیف پول...

55: چادر من، خون تو
نوشته فاطمه
خوب یادم هست روزهایی را که فقط برای اینکه شبیه آدم بزرگهای زندگی ام باشم شبیه انهایی که برایم بزرگ بودند..

56: ایمان + حیا
وبلاگ وائل
سلامتی اونایی که وقتی توی تاکسی کنار نامحرم میشینن، کیفشونو میذارن وسط...

57: حجاب و عفاف و کوزه ای که کار فرهنگی را باید دم آن گذاشت !
وبلاگ آب و آتش 
این سالها ( این سالها که می گویم منظورم همه سالهای پس از روی کار آمدن آقای رفسنجانی...

58: روزه + گرما + حجاب
وبلاگ دانشجوی پخموله
آفتاب مستقیم در چشمش بود. (دقت کن: مستقیم!)
گرمای اهواز که دیگر تعریف ندارد. دارد؟؟

 
آفتاب مستقیم در چشمش بود. (دقت کن: مستقیم!)

گرمای اهواز که دیگر تعریف ندارد. دارد؟؟

چند روز از ماه مبارک می گذشت. حضورش در زیر آفتاب الزامی بود. نگاه های ناتمام او را مورد حمله قرار داده بود. بعضی ها پچ پچ میکردند: نباید روزه میگرفت. مجبور که نبود(!) لااقل اینطور چادر چاقچور نمی کرد.

گرما، تشنگی، زیاد مهم نبود.(نه اینکه اصلاً مهم نبود) اما حرف مردم دشنه شده بود که بر دلش می نشست.

زیر لب زمزمه  می کرد: خدایا برای تو و به خاطر تو، این مردم همیشه همینطور بوده اند. همیشه فقط حرف زده اند. عمل نکرده اند. آنها که کباده «فرهنگ سازی» کشیده اند و «تهاجم فرهنگی» را ندید گرفتند و دختران بعضی هاشان، خریدهایشان را  به صورت فصلی از ایتالیا و چین کرده اند. فرهنگ برهنگی را آورده اند. هر چه حضرت ماه فرمود، ساده زیستی، ساده زیستی، ساده زیستی. اما اینان تجمل گرایی و زندگی های سلطنتی را رواج داده اند. مگر ندیده اید سریالهای تلویزیون را؟ آنگار ملت ایران همه در کاخ زندگی می کنند همه پنت هاوس دارند. کلفت ها و خلاف کارها چادری اند و اسمشان فاطمه و زینب و معصومه است. موفق ها، تحصیل کرده ها، خوشبخت ها، اسمشان ژیلا، کتی، نازی و... است. بد حجابند، زیبایند و خوشبخت. فریاد براورده اند: مردم، بیاموزید، این است فرهنگ سازی....
دلش می گیرد. روزه است، انگار برایش روضه میخوانند. نه، غصه های فرهنگی اش انقدر زیاد است که نیازی به روضه نیست، روضه نخوانده گریه اش می گیرد.
دلش خوش است که هرچند او مهدی زهرا عج را نمیبیند اما شاید ایشان، او را میبیند و لبخندی میزند.
زیر لب زمزمه می کند: لبیک یا بقیة الله... لبیک...

پانوشت:
این متن برای حضور در موج وبلاگی روزه +تابستان+ حجاب  از وبلاگ صبر ریحانه ها بود.
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش..
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ دانشجوی پخموله

این سالها ( این سالها که می گویم منظورم همه سالهای پس از روی کار آمدن آقای رفسنجانی به ریاست جمهوری تا همین امروز است )،  هر گاه از لزوم برنامه ریزی و اعمال ضوابط اعلام شده در زمینه های اجتماعی و فرهنگی سخن به میان آمده است ، پاسخ متولیان حکومتی این بوده است که برای این کار باید «فرهنگ‌سازی» کرد. حرف درست و دهان پر کنی که تا حدود زیادی روشنفکرانه و قشنگ هم هست.

خب خودتان می توانید یک فهرست مفصلی در ذهنتان ردیف کنید از کارهایی که باید می شد و تصمیماتی که باید گرفته می شد و قوانینی که باید اعمال می شد و ... می شد های دیگر که نشدند اما به جایش شنیدیم که : باید کار فرهنگی بشود !

- آقا ! مگر بر طبق همین آیین نامه ای که شما برای دانشجویان دانشگاهها و مراکز آموزش عالی تصویب کرده اید، ورود این دختر خانوم با این وضعیت پوشش اسفبار به دانشگاه ممنوع نیست ؟ ای آقا ! شما هم خیلی سختگیرید ها ! این جور افراد را باید کار فرهنگی رویشان کرد ...

- دوست عزیز ! راننده تاکسی و خودروی عمومی مگر حق دارد که صدای ساسی مانکن و حمیرا و مرضیه را بگذارد ؟ بله ، حرف شما درست است اما این جور آدمها نیاز به کار فرهنگی دارند ...

خب ، این عبارت «کار فرهنگی» هم چون عبارت بسیار درست و دقیق و فرهنگیی ! است ما به خودمان اجازه نمی دهیم که دیگر حرف اضافه ای بزنیم چون اگر چنین نکنیم یک آدم غیر فرهنگی معرفی می شویم پس طبیعتاً خفه می شویم .

***

موارد بسیار زیادی وجود دارد که همین کار فرهنگیی که دم به ساعت از آن دم زده می شود را محک بزنیم و ببینیم آقایان در همین شعار هم چقدر صادقند.

موارد بسیار بسیار زیادی در ذهن دارم و دارید ، اما من برای رعایت اندازه استاندارد روزنوشتهای وبلاگی تنها به یک نمونه و یک مقایسه ساده اکتفا می کنم و موارد دیگر را هم دوستان می توانند در کامنتها بیاورند و راجع به آن بحث کنند.

«علیرضا داوود نژاد» کارگردانی است که در تاریخچه فیلمهایی که ساخته اثری چون «نیاز»ش می درخشد . این نیاز مربوط به زمانی می شود که ارشاد ما قانون و ضابطه ای داشت و به قول معروف هدایت و حمایتی عمل می کرد . داوود نژاد سالها بعد با لیبرالیزه  شدن مدیریت فرهنگی کشور ، نه تنها نمونه ای نزدیک به نیاز را نساخت بلکه فیلمهایی پیش پا افتاده ساخت که اگر امضای او را پایش نمی دیدیم احتمال کمی هم نمی دادیم که اینها از چنان کارگردانی است .


داوود نژاد پس از سالها در جشنواره اخیر فیلم فجر  در بهمن ماه سال گذشته ، فیلمی تکان دهنده ، تأثیر گذار و قوی با نام «
 مرهم » به روی پرده آورد که چشمهای منتقدان را خیره کرد ؛ فیلمی خوش ساخت و قوی با موضوعی اجتماعی و کارکردی اصلاحی درباره دختری که بنا بر شرایط محیطی به اعتیاد روی آورده و پایش به محیطهای بزهکارانه زیادی باز شده و لحظه به لحظه در عین اینکه خود از این موقعیت فراری است اما بیشتر در این باتلاق فرو می رود . کش و قوسهای دراماتیک داستان و گره افکنیهای قوی و نفسگیر داستان ، بیننده را با خود می کشد تا ببیند سرنوشت و فرجام این دختر چه می شود . در پایان این انتظار آفرینیها مادر بزرگ این دختر را می بینیم که در طول فیلم رد او را دنبال کرده و به شمال رسیده و شخصیت پردازی دوست داشتنی و مثبتی را از او مشاهده می کنیم.  او را که محجبه و  با چادر مشکی است ، می بینیم که در صحنه نهایی فیلم نوه اش را می یابد و دختر به سوی او پر می کشد و خود را در آغوش مهربان و صمیمی او می اندازد و مادربزرگ مذهبی و قرآن خوان و با حجاب که به نوعی پاسبان سنتهای اصیل و فرهنگی است مرهم و منجی این دختر پُر خطا می شود.

تصور اولیه این است که چنین فیلمی از چنان کارگردانی با شعارهای فرهنگ سازی و هویت ملی و ایرانی و اسلامی دولت حتماً باید در صدر بنشیند و قدر بیند و جوایز فراوانی را درو کند دیگر ؟ کارگردانی که پس از سالهای طولانی به فطرت پر رنگ دوران «نیاز» بازگشته است . اما اشتباه می کنید؛ این فیلم قوی ( این قوی تعبیر من نیست ؛ تعبیر فیلمساز کهنه کاری چون بهرام بیضایی است که هرچند با عقاید و دیدگاههایش مشکل داریم اما در تکنیک و هنر و استادیش هیچ کس شکی ندارد) از فیلمهای مسابقه سینمای ایران حذف می شود و اگر آقایان کمی رو داشتند آن را از بخشهای حاشیه ای جشنواره هم حذف می کردند! در حالی که  اگر جایی برای فرهنگ‌سازی باشد چه جایی بهتر و تأثیر گذارتر از هنر و آن هم هنر سینما ؟!

در نقطه مقابل ببینیم چه فیلمی در موضوع حجاب و عفاف در صدر نشست و قدر دید و بیشترین حمایتها از او شد و به عنوان فیلم فرهنگ‌ساز کشورمان روز به روز بیننده به خود جذب می کند : ورود آقایان ممنوع ! یعنی فیلمی که کاملاً علیه حجاب و تقیدات مذهبی و حفظ حریم زن و مرد و محرم و نامحرم و ... است . ماجرای مدیر و آموزگاری که حجاب پر و پیمانی دارد اما همزمان بسیار تند خو و عصبی و بداخلاق است به گونه ای که کسی نمی تواند با او کوچکترین حرفی بزند یا انتقادی کند ( دقت کنید که چه صفاتی بر چه شخصیتی بار شده است ! ). این البته آخرِ فرهنگ سازی نیست . در ادامه می بینیم که با ترفندهای دخترکان مدرسه و با اضافه شدن یکی دو مرد به محیط کاملاً زنانه مدرسه ای که چنین خانمی در آن شلتاق می کند ، هر چه روابط با نامحرم بیشتر و شوخی بیشتر می شود ، خانوم مزبور هم قابل تحمل تر ! می شود تا در نهایت فیلم که این خانوم به شخصیتی مطلوب و دوست داشتنی و ... تبدیل می شود که جالب است که در این زمان رنگ مانتوی او به اصطلاح شاد شده ! ، آرایش کرده ! ، موهایش را از روسری بیرون گذاشته ! ، مهربان و اجتماعی شده و ...

خوب ، خودتان را جای کودکان و نوجوانان و دختران و فرزندانتان بگذارید که با خودتان به دیدن این فیلم برده اید . با دیدن این فیلم چه احساسی به آنها دست می دهد . از حجاب و تقیدات شرعی و  نیز از خنده و شوخی با نامحرم و آرایش و ... چه تصوری پیدا خواهندکرد ؟ یادتان باشد تأثیر کمدی و جذابیتهای خنده را هم در این پاسخ لحاظ کنید.

 می بینید که چقدر مسئولان فرهنگی ما خوب «کار فرهنگی» می کنند تا معضلات و بزهکاریها و بی حیاییها و ... حذف شود و بچه های ما خوب تربیت بشوند؟

من همان طور که گفتم فقط به یک نمونه و یک مقایسه خیلی ساده اشاره کردم که شاید خیلی ها به آن توجه نکرده اند اما اگر قرار بود موارد دیگر را هم اشاره کرد می شد مثلاً به فیلمهای اروتیک دون پایه ای چون آتشکار و سیاهنمایی های سیاسی و مذهبی و فرهنگی دیگری که خوشبختانه ! این روزها در آثار فرهنگی ما فراوانتر شده اند اشاره کرد و مثلاً پرسید چرا تمام فیلمهای توقیفی این سی ساله حتی آنها که در دولت لیبرال آقای خاتمی توقیف بودند ، حالا مجوز گرفته اند و ... این طوری احتمالاً این جناب آقای « کار فرهنگی » خیلی بهتر خوش به حالش می شود . بخصوص اگر اضافه کنیم به این عملکردها، فعالیت گسترده نیروی محترم انتظامی را در آزاد گذاشتن مطلق دست همه کسانی که در پیاده روها و خیابانها و نزدیکیهای ایستگاههای مترو ، فیلمهای غیر مجاز ایرانی و خارجی را با همان تصاویر عریان هنرپیشه ها براحتی بساط کرده اند و پسر و دختر و خواهر و برادر من و شما هم براحتی جذب آنها می شوند و می ایستند و از  میان آن تصاویر متنوع ، بهترینش را انتخاب می کنند تا کار فرهنگی نیروی انتظامی هم خیلی بی اجر نماند.

صدا و سیمای ما هم که قربانش بروم این ماهها به سیم آخر زده است و در سریالهایش مردان نامحرم برای همکار زن جشن تولد می گیرند ! و آن یکی در سریال ساختمان پزشکان به آن خانوم می گوید : ببخشید مگر شما می خواهید «شیر» هوا کنید ؟ و او هم جواب بدهد : وا ؟ چقدر شما بی تربیتید ؟! و همین سکانس را به عنوان تبلیغ سریال در میان برنامه ها مرتب نشان بدهند . حالا دختر بازی روح پسر در عالم سرگردانی که خوب خوبه اشان است .

***

دوستان ! پرسیده بودید حجاب و عفاف دغدغه چندم شماست ؟ بهتر نیست این سؤال را از مسئولان دولتی و سازمان تبلیغاتی و صدا و سیمایی و بخشهای دیگری که دارند شبانه روز زحمت می کشند «کارفرهنگی» کنند بپرسید ؟ شب خوش !

پ . ن : نوشتن این روزنوشت مدتها فکر و ذهنم را مشغول کرده بود و دعوت خواهر گرامی"زیتون" برای پیوستن به موج وبلاگی "صبر ریحانه ها" بهانه ای شد که آن را در وبلاگ بیاورم .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ آب و آتش 
سلامتی اونایی که وقتی توی تاکسی کنار نامحرم میشینن، کیفشونو میذارن وسط
دختر برای حل مسئله استاد رفت پای تخته;لبه چادرش روی زمین کشیده میشد
پسر یه چشمک به دختر پشت سری انداخت روشو برگردوند و با نیشخندی گفت:
بچه ها به شریفی بسپریم لازم نیس امروز کلاس جارو بزنه(خنده کلاس)

دختر خیلی جدی و اروم برگشت و رو به پسر گفت:
پس کی میخواد تو رو جمع کنه!؟
(همون صداها این بار بلندتر خندیدن )
——————————​——————————​————————–
امام باقر (ع) می فرماید: «الحیاء والایمان مقرونان فی قرن فاذا ذهب احدهما تبعه صاحبه»

ایمان و حیا با هم همراهند؛ هر کدام رفت دیگری نیز می رود…
کافی، ج ۲، ص ۱۰۶
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------          از وبلاگ وائل

خوب یادم هست روزهایی را که فقط برای اینکه شبیه آدم بزرگهای زندگی ام باشم شبیه انهایی که برایم بزرگ بودند نه از لحاظ سن و اندازه که همه چیزشان در نظرم بزرگ بود و قابل احترام شبیه مادر و مادر بزگ شبیه معلم هایم چادر سر می گرفتم… این بزرگ شدن برایم لذتی داشت بیشتر از عروسک بازیها…. بیشتر از دوچرخه سواری در عصرهای تابستانی حتی بیشتر از لذت ساختن ادم برفی… همان روزهایی را که پنهان از چشم مادر چادرم را مخفی می کردم توی کیف و بعد دور شدن از خانه سرم می گذاشتمش و راهی مدرسه می شدم…. دخترکی ۷ ساله بودم ان روزها و مادری داشتم بزرگ… که مرا برای چنین پوششی کوچک می دانست هنوز و گله می کرد از اینکه هر بار مجبور به شستن گرد و خاک چادریست که زیر دست و پایم مچاله می شود…. مادر بود دلش می خواست دخترکش تمیز و مرتب باشد… ماه بودن ببارد از چهره اش… می گفت تا به تکلیف برسی همین روسری زیبای عروسکی کفایت می کند برایت هنوز وقت هست….

خوب یادم مانده تمام روزها را…. بهتر از این وقتها، یادم نمی رود آن صبحی را که مادرم مرا سفت در اغوش گرفته بود و با اشک زیر گوشم زمزمه می کرد : که خواب دیده که بالای سرت قران می خوانده که تو با جسمی بی سر و سوراخ از ترکشها امده ای بیرون، پشتت را کرده ای به او و هرچه صدایت می کند جوابش نمی دهی… دلش می گیرد! می گوید منی که بعد رفتنت لحظه ای غافل نشدم از فکر و یادت منی که با هزارن گرفتاری هیچ شب جمعه ای را فراموش نکرده ام بیایم اینجا و برایت قران ختمبگیرم چه شده است حالا که رویگردانی از من…و تو گفته ای قرانی که به معنی اش توجه نمی کنی برای من از زهر هم تلخ تر است…قرانی که برای تربیت دخترت به کارش نمی گیری فایده اش چیست….و سه بار برایش تکرار کرده ای که فاطمه را فاطمی تربیت کردن مهم است… وباز رفته ای و آرام گرفته ای خوابیده ای….

بعد از آن روز هر صبح مادر خودش چادرم را اتو کشیده و تا کرده تحویلم میداد….حالا این روزها بعد از ۲۰ سال دلم که برایت بگیرد گوشه ای می نشینم و زیر چادرم حضورت را نفس می کشم عزیز دلم…. سیاهی چادر من با قرمزی خون تو معنا گرفت…..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته فاطمه

حلاجی خود ایده برای خودم، زیاد سخت بود. سخت ازین نظر که می‌دیدم دوستم می‌خواهد ترکیب واقعی دخترانه‌گی این روزهایمان را به تصویر قلم بکشد. تابستان+ روزه + ... ؟ تشنگی؟ نه. دختران؟ نه. "حجاب!" کلمه‌ای که این روزها بدلیل‌هایی با نام پوشش ازش یاد می‌کنیم! اما اینبار خیلی جدی و سرسخت گفت: حجاب. همین.

هنوز چند صباحی به پایان ماه مبارک رمضان مانده است، اما موج "صبر ریحانه‌ها" به مطالب خیلی خوبی رسیده است. مطالبی که گاها خیلی بی‌نظیر بودند. برای این گفتگو باید کم گفت اصلا. مریم حدادی؛ دبیر موج وبلاگی صبر ریحانه‌ها را دعوت کردیم تا از موج بگوید و امواجش...

تفاوت این موج با حرکت‌های مشابه چیست؟ تکرار تجربیات قبلی بود یا تجربیات جدیدی هم به دست آمد؟

این موج در واکنش به فعالیت یا کار دیگر نیست. هدف این موج این است که زیبایی‌های حجاب را نشان بدهد و خیلی از خوبی‌های دیگری که در کنار حجاب به دست می‌آید؛ نقطه مقابل بعضی از حرکت‌ها که بی‌حجابی را هدف قرار داده بودند.

در حرف‌ها و حرکت‌های قبلی آن‌قدر درباره بی‌حجابی حرف زدیم که تقریبا فراموش کردیم خود حجاب زیباست، حیا و عفت زیباست. فراموش کردیم از آرامش حجاب حرف بزنیم. گاهی وقت‌ها خودمان مقصریم که بیشتر به بی‌حجابی می‌پردازیم.

شاید اگر به همین نکات ظریف امر به معروف و نهی از منکر که گاهی مورد غفلت قرار می‌گیرد می‌پرداختیم، وضع امروزمان اینطور نبود. باید بیان می‌کردیم که دخترهای خوب تعدادشان کمتر از دخترانی نیست که بد به نظر می‌رسند.

هدف ما این بود که این موج ضربه اول باشد؛ یعنی در واکنش به حرکت و موج دیگری نباشد. خود موج، طرح مسئله کند و به کمک وبلاگ‌نویسان به جواب برسد. تجربیات خوبی در طی همین مدت هفته اول موج به دست آمد؛ مثل اینکه چقدر افراد فعال و آماده در این زمینه‌ها داریم.

ایده اولیه این طرح از کجا آمد؟
ایده اول از نهضت مردمی پوسترهای عاشورا بود. اکثر اوقات این نهضت راه حل‌های جدیدی برای مسائل داشت. چند وقتی هم بود که در فکر حرکتی برای حجاب و عفاف بودیم. تا این‌که پیشنهاد راه انداختن یک موج اینترنتی از طرف دوستان داده شد و الان هم با حمایت نهضت، فعالیت «صبر ریحانه‌ها» ادامه دارد.

نوشتن درباره این مسئله از سوی خود خانم‌ها به نوعی تفاخر یا ریا نیست؟
این نوع نوشتن ریا نیست. منی که برای حجابم و احساسم به حجاب می‌نویسم و یا طرح می‌زنم، در یادداشت و طرحم همان حرف‌هایی را می‌زنم که در اجتماع با حجاب بیان می‌کنم. در خود قرآن داریم که «مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ». حجاب و خدمت به حجاب خارج از محدوده این آیه نیست. محجبه بودن برای ما یک ارزش است و بیشتر ارزش‌ها افتخارآفرین و خوب هستند.

تا اینجا بیشتر خانم‌ها نوشته‌اند یا آقایان؟ 
یکی دو روز اول بیشتر آقایان نوشتند ولی الان نسبتا متعادل شده است. برای خود من این نوع نگاه آقایان و تقدیرشان از حجاب جالب بود. البته کامنت‌ها و ایمیل‌هایی هم دریافت کرده‌ایم که مخالف جمع بستن گرما و حجاب و روزه‌اند. این البته خوب است. این مسئله نشانگر این است که این موج منتشر شده و بازخوردهای متفاوتی می‌گیرد.

در اجتماعی بودن حجاب شکی نیست، اما روزه امری فردی است. آیا این دو با هم تضادی ندارند؟
چه حجاب و چه روزه، ظاهر یک عبادت هستند. به عبارت دیگر عبادت بدنی هستند. اما این‌ها نمای بیرونی یک عبادت قلبی هستند که می‌توان اسمشان را تعبد و تسلیم گذاشت. اصلا این موج، موج حجاب نیست، موج روزه هم نیست. ما در کشورمان آدم روزه‌دار و باحجاب کم نداریم. این موج، موج بندگی است، موج تعبد و تسلیم است. چیزی که گاهی حتی بین مذهبی‌ها هم کمرنگ می‌شود. چگونه می‌توان این بندگی و تعبد را آزمود؟ جاهایی که کار سخت می‌شود. مثلا صدقه در عین تنگدستی، نگرفتن رشوه در عین نیاز، یا روزه و حجاب در گرمای تابستان. پس اتفاقا ما به نقطه‌ی مشترک اجتماع و فرد اشاره داریم که همان بندگی است.

این موج برای دستیابی به چه اهدافی به راه افتاد و تا چه اندازه به این اهداف دست یافتید؟
روحیه‌ی بندگی دختران این آب و خاک، مهم‌ترین نقطه تمرکز ماست. همین چیزی که تا حدودی در حاشیه قرار گرفته بود و بعضی از ما فراموش کرده بودیم. تا اینجا هم موفق بوده موج. یعنی خود وبلاگ‌نویسان، مسیر را درست رفتند و موج منحرف نشد. البته بعضی از نوشته‌ها صرفا به حجاب پرداختند و یا خواستند پاسخی به مطالب منتشر شده در نشریه خاتون بدهند اما تعدادشان کم بود. فعالیت با گروه‌های جدید و آشنایی با دوستانی که کمک‌هایشان راهگشا بود، از دیگر نتایج همین حرکت است.

مثلا چه جوابی به خاتون داده می‌شد؟
روی بعضی از صحبت‌های آقای کلهر، چند خطی نوشته شده بود و طرح سوال کرده بودند از گفته‌های ایشان. و یک متن ادبی داشتیم که برای چادر نوشته بودند.

اگر واقع‌بین باشیم حجاب سخت است، روزه هم سخت؛ مخصوصا اگر تابستان هم باشد. به نظر شما حس معنوی و ملکوتی انجام فرایض، واقعا می‌تواند سختی مادی این اعمال را از بین ببرد؟ یا ما برای مثبت نشان دادن این اعمال مجبور به دورویی می‌شویم؟
در اولین نوشته‌ی موج هم گفتیم که همه این‌ها اگر برای خدا انجام بشود، آسان است. در این‌صورت موانع و سختی‌ها به چشم نمی‌آید. همین حس معنوی انگیزه می‌دهد و تحمل سختی‌ها را آسان می‌کند. دلیلی برای دورویی نیست. کسی که نتواند با خودش کنار بیاید، در این امتحان هم موفق نخواهد بود. اگر این اعمال را قبول کردیم و با آنها کنار آمدیم، خود به خود زیبا دیده می‌شود و احتیاجی به دورویی نداریم. از ویژگی‌های صداقت همین است.

اگر خانم‌ها مکلف به رعایت حجاب هستند، حتما خدا ظرفیت این تکلیف را هم در وجودشان نهاده. جدا کردن دختران در این موضوع، ضعیف‌تر نشان دادن آنها نیست؟
بله، در روایات هم داریم که خداوند صبر ۱۰ مرد را به خانم‌ها عطا کرده. اگر در این حرکت داریم جمع‌بستن گرما و روزه و پوشش توسط دختران را تحسین می‌کنیم، به خاطر یادآوری ظرافت‌های دخترانه است و اینکه زیبایی حجاب را نشان بدهیم. چرا باید منتظر بمانیم گروهی دست به تخریب حجاب بزند یا به آن توهین کند و بعد ما کاری بکنیم؟ ما می‌توانیم خودمان صورت مسئله بسازیم، نه آنکه صبر کنیم برایمان بازی طراحی کنند و بعد ما وارد بازی بشویم برای جواب دادن به آنها.


تعریف شما از صبر چیست؟
تحمل موقعیت‌ها و اتفاقاتی که در شرایط عادی خیلی راحت نیستند. صبر وقتی زیباست که علت داشته باشد؛ در هر کاری. به نظر من زیباترین علت صبر، می‌تواند به دست آوردن لبخند رضایت خدا باشد.

معمولا صبر همراه با مصیبت لازم می‌شود. آیا در این صورت حجاب مصیبت است که باید برای پایبندی به آن صبر داشت؟
حجاب مصیبت نیست. مصیبت زمانی است که مشکل و یا اتفاق ناگوار به آخرین مرحله خودش رسیده باشد و فرد نتواند راه‌حلی پیدا کند. ولی حجاب به تنهایی راه برون‌رفت از مشکلات است. علمای اخلاق در تقسیم‌بندی صبر، چهار نوع صبر را برشمرده‌اند؛ صبر بر مصیبت، صبر بر معصیت، صبر بر اخلاص، و صبر بر عبادت. می‌بینید که ریحانه‌های ما، دست‌کم سه قسم از این چهار نوع صبر را دارند و سربلند از این امتحان بیرون می‌آیند.

آیا فکر می‌کنید همه دختران روزه‌دار، محجبه‌اند و همه محجبه‌ها، روزه‌دار هستند؟ یعنی کسی که روزه‌‌دار است اما چندان معتقد به حجاب نیست، لازم نیست صبر داشته باشد؟
حاج آقای فاطمی‌نیا جمله زیبایی فرمودند که «من روابط عمومی خدا نیستم. » صحبت کردن درباره این سوال و آمار مربوط به آن سخت است. البته فردی هم که روزه‌دار است و حضورش در اجتماع با حجاب کامل نیست هم صبر دارد، اما نه به اندازه صبر ریحانه‌ها. تا ایده‌آل فاصله دارد.

صبر ریحانه‌ها چه رنگی است؟
هم‌رنگ بهار؛ پر از انرژی و طراوت.

چه خاطره‌ای از روزه‌داری در اولین سال مکلف شدنتان دارید؟
سال اول دکتر اجازه روزه گرفتن نمی‌داد. ولی توانستم با همان زبان کودکانه، پدر و مادر را راضی کنم که اجازه بدهند. ایام مدرسه‌ها بود و خوشحال بودم که من هم مثل بقیه هم‌کلاسی‌ها بالاخره توانستم روزه بگیرم.

چه برنامه‌ای برای این موج دارید؟ جایزه‌ای؟ چاپ کتابی؟ وبلاگ جداگانه یا سایتی؟ یا تکرار موج در سال‌های آینده؟
هماهنگی‌هایی شده برای در نظر گرفتن جایزه. البته بیشتر بستگی به کارهایی دارد که به دست ما می‌رسد. وبلاگ مستقل را همین الان هم داریم و فکر می‌کنیم تا همین حد هم جواب می‌دهد. فعلا برنامه‌ای برای تکرار یا عدم تکرار موج نداریم.

چرا موج‌های وبلاگی مثل قبل با استقبال خاصی مواجه نمی‌شوند؟
شاید به خاطر این که تعداد موج‌ها زیاد شده و همه هم تقریبا یک روند خاص را دنبال می‌کنند. نوآوری کمتری در این بین دیده می‌شود.

استقبال از صبر ریحانه‌ها به نسبت سایر موج‌ها چطور بود؟
تا این جای کار نسبت به فعالیتی که داشتیم خوب بوده. اما هنوز با ایده‌آلی که مد نظرمان بوده فاصله داریم. مثلا ما انتظار داشتیم در زمینه گرافیک بیشتر از این کار بشود و واقعا هم زمینه کار هست و جای خالی آن دیده می‌شود ولی فقط سه چهار کار روی وبلاگ قرار گرفته. امیدواریم تا عید فطر فعالیت‌ها ادامه داشته باشد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این گفتگو در چارقد 

*گرماست اما چاره‌ای نیست. امروز باید کارها را تمام کنم. کیف و و سایل اضافی را بر نمی‌دارم فقط گوشی و کیف پول.

*توی ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده‌ام. اتوبوس نیامده اطراف را نگاه می‌کنم چهره یک نفر آشناست. قدیمی، پر از خاطره. می‌بردم به یکی دو سال پیش...

*اصلش فرحناز هم یکی بود مثل بقیه همکلاسی‌ها. سال پیش‌دانشگاهی بود و هر کدام‌مان مشغول درس بودیم. زیاد کاری به کار هم نداشتیم. توی یکی دو تا از مسائل دیفرانسیل مشکل داشتم؛ رفتم از دبیرمان بپرسم دیدم فرحناز هم همان‌هارا مشکل دارد. فکر می‌کنم دوستی مان از همان‌جا شروع شد. اینقدر این دوستی پیش رفت که کلاس‌هایمان را هم، با هم بر می‌داشتیم و توی مسیر با هم درس می‌خواندیم...
چند روزی بود که متوجه شده بودم اخلاقش فرق کرد آرامش قبل را نداشت. می پرسم:  کاری از دست من بر میاد؟ انگار منتظر همین لحظه بود؛ شروع کرد به حرف زدن. از مزاحم‌های خیابانی گفت، از چاقوی توی کیف‌ش گفت از استرس بعد از کلاس‌ها، از ترسی که به جانش افتاده بود. می‌گفت نمی‌داند که چه کار کند اعصاب‌ش به هم ریخته بود، امتحانات نوبت اول هم نزدیک بود.
گفتم: چرا چادر رو امتحان نمی‌کنی؟
گفت: مگه تو با چادر از این مشکلات نداری؟
گفتم: نه! آرامش عجیبی دارد..
خیلی با هم حرف زدیم، با خانم مدیر هم... با این‌که همه خواهرها و مادرش مانتویی بودند ولی چادر سرش کرد. می گفت: آرامشی دارد..
*دوباره دقت می‌کنم خود فرحناز است. تعجب می‌کنم اما به روی خودم نمی‌آورم. می‌روم از پشت سرش چشم‌هایش را می‌گیرم، می‌ترسد بر‌می‌گردد وقتی مرا می‌بیند متعجب نگاهم می‌کند. لبخندی می‌زند و سلام و احوال پرسی.
اتوبوس رسید با هم سوار می شویم، از رشته‌اش می پرسم؛ توضیح می‌دهد. از رشته ام می‌پرسد؛ توضیح می‌دهم.
اما نمی پرسم چادرت کو؟ چشم‌های ساده دخترانه‌ت کجا هستند؟ نمی‌دانم چرا ولی نمی پرسم...
خودش از نگاهم متوجه می‌شود شروع می‌کند به توضیح دادن، می‌دونی! دیگه مثل قبل اذیت نمی‌شم! راحتم، واسه همین چادر رو گذاشتم کنار! بی‌مقدمه پرسید: دیگه با من قطع رابطه می کنی؟
متعجب می‌پرسم: واسه چی؟!
- واسه این‌که چادر رو گذاشتم کنار!
خنده‌ام گرفته بود. آنقدر که از خنده من او هم می‌خندد. گفتم: نه مطمئن‌م دل‌ت برای چادرت تنگ می‌شه!
نفس عمیقی کشید نگاهم کرد؛ از همان نگاه‌های دوست داشتنی! یک لبخند شیطنت آمیز زد و گفت: نمی‌شه بعد از ماه رمضون دل‌م واسه‌ش تنگ شه؟!
گفتم من که توی ماه رمضون بیشتر دوست‌ش دارم..
از اینجا به بعد مسیرهای‌مان با هم فرق می‌کند. خداحافظی می‌کنیم فرحناز می‌رود ولی قبل از این که وارد دانشکده‌شان شود آیینه کوچکش را درآورد نگاهی انداخت مقنعه‌اش را کشید جلو. تای آستین‌هایش را هم باز کرد.

*می‌شناختم‌ش؛ هرکار هم که بکند نمی‌تواند یک ریحانه نباشد!  از آن‌هایی نبود که فراموش کند زیبایی‌های ریحانگی را...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ چادر

تصویــر دو،تصــور جهـنمی

سه شنبه،پانزدهم ماه مبارک

به مدد باد ملایمی که میاد گرمای هوای ظهر تابستون قابل تحمل تر میشه.

ولی آفتاب بدجوری میتابه.تو سایه منتظرایستادیم و داریم حرف میزنیم که

یهو دختری میبینیم که  شال سیاه انداخته رو سرش.البته تقریبا از سرش

افتاده.دوستم با حرکت دستش میگه که شالتون افتاده بانداز رو سرت.با اکراه

تمام شالش را،رو سرش جا به جا میکنه و رد میشه.بعد بر میگرده طرف من و

میگه:اصلا به شماها چه!هوا گرمه!!و با حرکت سرش شالش رو دومرتبه میندازه.

میگم:جدا" امروز هوا خیلی خوبه ها.دوتایی چادر و مقنعمونو میکشیم جلوتر.

به ساعتم نگاه میکنم:سه و سی دقیقه.

تصویــر یک،تصــور بهـشتی

پنج شنبه،دهم ماه مبارک

از ساعت هفت صبح میتونی بفهمی چه روزه گرمی منتظرته.ساعت یازده که میشه

دیگه هممون کم میاریم.هر چند دقیقه یه بار یکیمون غر میزنیم که مُردم از گرما،

تشنمه!

هوا اصلا جا به جا نمیشه،نفس کشیدن هم سخت میشه.دیگه موقعه راه رفتن

پاهامونو میکشیم رو زمین.و باز هم شکایت از گرما و تشنگی.

پوشیه اش تمام صورتش رو گرفته فقط کمی از چشماش پیداست.

تو چشمای ِهم رنگ چادرش نگاه میکنم و وقتی از کنارم رد میشه میگم:

خدا صبرت بده.

دیگه گرمی هوا برام بی معنی میشه،تشنگی یادم میره ،اصلا تمام تصویرهای

بی حجابی رو که از صبح دیدم در برابر عظمت اون زن برام بی رنگ میشه.

تصویر در خشان ِ چشمان سیاهش رو توی ذهنم قاب میگیرم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سیاه،سیاهه،ولی رنگ پوشیه اون خانم با رنگ شال اون دختر یکی نبود.
بین تصور بهشت و جهنم فاصله ای بود به اندازه ی تصویر ِ دنیایی شان.
به اندازه ی حرمتی که چادر بهم میده، تا ابد مدیو نشم.
لبیکی بود به موج صبـر ریحانه ها.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ کمین گاه نظر 

فرشته دعوتمان کرده به یک موج وبلاگی … لینک ها را می خوانم … عکس ها را می بینم …انگار داغ دلم تازه شود … انگار تمام وجودم چشم انتظار جرقه ای باشد برای شعله کشیدن … انگار تمام دردهای دلم را نوشته باشند … انگار تمام این عقده های نهفته ی دل را بیدارشان کرده باشند … این + را چند روز پیش دیدمش … حالم بد شد ، به معنای واقعی حالم بد شد … حالم بد شد از این آزادی بیانی که این روزها رنگ وقاحت به خود گرفته … رنگ تمسخر …رنگ به فنا کشیدن ارزش ها را …
برای کسی چون من ،که ارزش چادر را هر چند نفهمیده اما می میرم برایش …
برای کسی چون من ، که روزی هزار و صد هزار بار خدا را شکر می کنم برای تربیتی که پدر و مادرم آموختندم …تربیتی که فرسنگ ها فاصله دارد با تربیتی که خودشان داشتند …تربیتی که از تمام معنویت ها فقط دو چیز را یدک می کشیده : نماز و روزه ، آن هم اختیاری !
تربیت من با تمام قداستش برای خودم … همیشه ی خدا مضحکه بود برای اقوام …چادر من با تمام آرامشی که برای دلم دارد … همیشه ی خدا سوژه ی تیکه پرانی ست برای اقوام …آن قدر که وقتی همه دور هم جمعند … وقتی این آرامشم را از خودم دورش نمی کنم …انگار دارم تمام فحش های عالم را سمت جمع پرتشان می کنم که اینگونه با غضب نگاهم می کنند …
برای کسی چون من ، که تمام نقطه ضعفش جمع می شود در اهانت به این آرامش …
سخت است دیدن این همه وقاحت .. سخت است ببینی تمام حجابشان خلاصه می شود در چند سانت روسری که معلوم نیست سر و تهش کجاست و اینگونه تمام آرامشت را به مسخره می گیرند …
سخت است تمام هم و غم برخی رفقا این باشد که کدام ترکیب رنگ لوازم آرایش زیباترشان می کند و متعجبند که خودت را رنگ نکرده ، آماده گیت را اعلام می کنی برای بیرون رفتن …
سخت است وسط جشن تولدها چپ چپ نگاهت کنند که ای بابا ، آرزو به دل مانده ایم یک بار رنگ کرده بیایی در این مراسم ها … من با زیبایی مخالف نیستم والله ، اما این زیبایی را قرار است کجا خرجش کنیم که این همه حرص و ولع داریم برای زیباتر شدن ؟
حرفی نیست که سلیقه ی هر کس محترم است … من چادر و بی رنگی را انتخاب کرده و تو مانتوی یک وجبی و صورت رنگین کمانیت را … من روسری و شالم را سفت تر می بندم و تو مانتو ات را تنگ تر میکنی … من زیر مانتو هم آستین دستم می کنم و تو آستین های مانتو ات را هم تا میکنی … حرفی نیست ، نه که نباشد ، که لبریز حرفم زیر چتر این جمله ی ” حرفی نیست ” ، اما باز خودم را گول میزنم که حرفی نیست …نیست دیگر ! وقتی عفت و حیا حذف شده از واژگان اکثریت … دیگر حرف این اقلیت از حجاب را کجای دل خودم جایش کنم ؟ وقتی برای شکستن این قانون مسخره که خودمان ساختیمش که ما و این تیپمان را چه به پارک رفتن ، دل را به دریا میزنیم و رهسپار بوستان طالقانی می شویم و در جا با دیدن این صحنه های زنده سنگ کوب می کنیم … خودت قضاوت کن ، دم زدن از چادرم را در کدامین مجال مانده فریادش کنم ؟؟ چگونه حق فرزندی بانو ( س ) را به جا بیاورمش ؟ چگونه فرو برم این همه بغض ِ شرم را ، از روی محمد ( ص ) که نشده ام شیعه ای که قرار بود ؟ که نشده ام امتی که لایق شفاعتش باشد … لایق اشک های دم رفتنش برای ما … خودت قضاوت کن میان این کویر ِ ارزش های خشکیده ، کجا جان دهم از خجلت عاشورا ؟ با چه رویی یاد کنم از حسین ( ع ) که رفت برای زنده نگه داشتن دینم ؟ با چه رویی بروم در ِخانه ی خدا وقتی هنوز آدم نشده ام که نشده ام …
وقتی در هوایی نفس می کشم که دست و پا زدن برای استشمام نکردن آلوده گی هایش هم انگار بی فایده است و انگار این نفس ضعیف هم نمیخواهد به روی مبارک بیاورد …باید تمام روز و شب و لحظه هایم را با ترس بگذرانمشان … ترس لغزشی که تا مغز استخوانم را به درد می آورد … الکی که نیست … جوان ، همیشه ی خدا لبه ی پرتگاه گناه است … کافیست دلش بلرزد … پایش بلغزد و ……….. … و سقوط کند به آن جایی که خدا می داند و بس … و من این روزها را در این جامعه ی خاکستری باید جوانی کنم …. سالم بمانم … حیایم را ندهم به خورد گربه … شرافتم را نریزم به پای چشم حریص گله ی گرگ ها … من باید این لبه ی پر خطر را به سلامت بگذرانمش … در زمانه ای که چشم های کمتر کسی ساده گی دارد و صداقت … دل کمتر کسی آینه است و صاف … گام های کمتر کسی خطاهایش زیاد نیست … من باید در جامعه ای جوانی کنم که آنقدر همه چیزش بهم گره خورده … که گاهی خودم هم تیک اولویت دغدغه ی اسلام و حجاب را بَرَش میدارم … چشم هایم را می بندم به تمام واقعیات … همه چیز را سپید تصورش می کنم … حجاب بد ِ بد حجاب ها را احتمالن به صفا و پاکی دلشان نادیده می گیریم … گناه چشم ها را می گذارم پای مشکلات اقتصاد ، بیکاری ، سختی ازدواج و غیره … آنقدر مشکل سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ردیف می کنم برای خودم … که آسیب شناسی اوضاع حجاب ِ بی حجاب این روزهای کشورم به چشمم نیاید … خلاف جهت آب شنا کنم و تنها به آدم شدن ِ خودم دل خوش کنم … آدمیتی که نه بستری می بینم برای به وقوع پیوستنش و نه خود ذره ای تلاش می کنم برای فتح قله اش …

خودم هم نمی دانم چه می گویم … آنقدر درد دارد این دل … که نمی داند کدام را بگوید … از حیا و عفتی که دارد به سمت انقراض می رود بگوید ؟ از حجابی که گم است میان این همه بی حجابی بگوید ؟ از دل های پاکی که ظاهرشان را نباید با باطنشان یکی دانست ؟ از ……. ؟؟؟؟؟

.
.

آه نوشت :
خواهــرم ! فــدای دل پــاکت ، یک کمی ظاهــرت را هم پاکش کن از این همه زرق و برق و تباهی …
برادرم ! حیف چشم های تو نیست ، این بی غیرتی هایی که تزریقشان می کنی وقت و بی وقت ؟؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ آرامش سپید

این طرح مربوط به موجِ وبلاگی صبر ریحانه ها است.

تقـــدیم میکنم به خواهر کوچکم که چند سالی است تمام روزه هایش را میگیرد…

در گـــرمای تابستان نیز حجاب دارد،

و در روز قـــدس هم صدای من با حجابش میدرخـــشید.

زینب جان،

عطش+ صبر+ حجاب،  یعنی گوشه ای از سیره حضرت زینب (س)

که آن را به زیبایی آموخته ای…

برای دیدن تصویر در سایز اصلی بر روی آن کلیک کنید

پینوشت: برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به

 بـــفرمایید یک لقمه حجــــــــاب

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ دلپریزاد 
 

با گرما کل کل داریم ما!
بحث رو کم کنی و این حرف هاست و ما هم که کم نمی آوریم. فکر کرده درجه اش زیاد بشود، ما تعهدمان یادمان می رود!
ما وقتی پیمان بندگی بستیم، پایش می ایستیم به یاری همان خدایی که زن را ریحانه آفرید روزه ماه رمضان آن هم از جنس تابستانی اش فرصت عرض ارادتی است به الله تعالی و نیز فاطمه زهرا (س) که زن مسلمان، حجاب و عفاف خود را از او به یادگار دارد.
حضور ریحانه های صبور و غیور مسلمان در روز جهانی قدس ستودنی بود
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ هیچ

این روزها، این عشق‌ها
لبیک به صبر ریحانه‌ها

1. برخی حجاب را پوششی می‌دانند تا کسی نبیندشان، تا از چشم نامحرم به دور باشد، اینان اگرچه در آسمان سیر می‌کنند و مأجورند اما فقط "متعبد" به حجابند. این تعبد البته تبریک دارد.
اما برخی چنان دلبسته چادرند که گرما را فراموش می‌کنند، این شیفتگی از معرفتشان است، از عشقشان، این دلبستگی یک سرچشمه دارد... اینان "عارف" به حجابند. این معرفت گوارای وجودشان باد.

2. تابستان، عطش، رمضان، روزه و چادر... خواندن این الفاظ خواننده را هم گرمایی می‌کند، ریحانه‌ها عجب صبری دارند.. و إنَ الَّذین قالوا ربُّنا اللَّه ثُم اسْتَقاموا فَلَا خَوفٌ علیهمْ ولَا هم یَحْزنُون..

پانوشت:
الف. این پست لبیک به دعوت وبلاگی خواهر خوبم
زیتون بود.
ب. خدای محمد به معرفت و یقین همه خواهران که عطش تابستان و رمضان را تحمل می‌کنند بیافزاید.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ
شور تشنگی

بسم رب الشهدا
نشسته ام روی صندلی ایستگاه اتوبوس. صندلی های فلزی آنقدر داغند که حس می کنم به محض بلند شدن یک تکه از چادرم به صندلی می چسبد. درست مثل وقتی که اتو لباسی را می سوزاند. آفتاب داغی درست روی صورت من تنظیم شده است. سیاهی چادرم که صورتم را قاب کرده داغی آفتاب را چند برابر می کند. خبری هم از اتوبوس نیست. سرم پایین است و غرق در فکرم که نگاه سنگینی را بر خود حس می کنم. اتفاق معمولی نیست چون همیشه خداوند به لطف حجابم مرا از شر نگاه ها محفوظ داشته. با این حال سرگاه چادرم را جلوتر می کشم و محکم رو می گیرم. اما همچنان این حس تحت نظر بودن آزارم میدهد. توی شیشه های کناری ایستگاه اطرافم را می پایم و متوجه می شوم که این چشم هایی که به من دوخته شده چشم های یک دختر جوان است. دختر جوانی با یک شال باریک آبی بر سر و یک عالمه رنگ و لعاب و فریب بر صورت. در نظر اول به نظرم آشنا می آید اما هر چه فکر می کنم نمی فهمم کیست. یک بار دیگر از شیشه ها نگاهش می کنم و مثل صاعقه زده ها خشکم می زند. ساجده است. ساجده دوست داشتنی قدیمی که حالا این طور بی هویت کنار من ایستاده است.
ساجده چند سالی از من کوچکتر است. من ورودی 81 بودم و او 84. بعد از صحبتی که موقع انتخاب واحد راجع به یکی از اساتید  کردیم حسابی با هم رفیق شدیم. همیشه چادر سر کردنش را دوست داشتم. صورت گرد بامزه اش در قاب چادر مرا به یاد نقاشی های فانتزی ای می انداخت که از فرشته ها می کشند. همیشه چاشنی چهره اش لبخندی بود که حجب و حیایش را دلنشین تر می کرد. اما حالا در این هیبت جدید برایم ناشناخته بود
انگار فهمیده که شناخته امش. به سویم می آید و سلامی می کند. من هم با شوق جوابش را می دهم. ساجده مثل دختربچه های شیطان محکم در آغوشم می گیرد و می بوسدم. باز هم یک سلام کشدار دیگر و بوسه ای که حواله گونه ام می کند. در این مدت خودم را جمع و جور می کنم 
کنار هم روی صندلی نشستیم. لب های خشکش داد می زد که روزه است. بدن من هم حالا داشت ضعف روزه را با قدرت تمام به من تحمیل می کرد. تمام بدنم از غصه ساجده می لرزید. نگاهش کردم سرش پایین بود و آرام گریه می کرد. دستش را گرفتم و مثل همیشه که برای حل مشکلات درسی اش به سراغم می آمد با لحن بزرگترانه ای گفتم: چی شده شاگرد تنبل؟ بازم بلد نیستی مسئله تو حل کنی؟ چرا آخه اینجوری؟
کمی صبر کرد تا آرام گیرد و بعد با لحنی که ترس آور بود ساده ترین جواب ممکن را داد. گفت: یک لحظه غفلت کردم. یک لحظه نگاه دیگری را بر خواست " او" ترجیح دادم. اول چادمر بود که رفت و بعد کم کم جلو رفتم و این شدم که می بینی
چقدر دلم میخواست که ما الان شخصیت های یک فیلم داستانی تلویزیونی بودیم. چقدر دلم میخواست به عنوان مثال شالی را که تصادفا همان روز سرِ راه خریده بودم از کیفم در می آ وردم و به ساجده می دادم. چقدر دلم میخواست اصلا ندیده بودمش تا این چنین خجالت زده نمی شد. 
اما هیچ کدام از این ها نبود. ما در یک ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم و خاطرات قدیمی را مرو می کردیم. تنها کاری که از دستم بر می آمد همین بود :دستش را گرفتم و گفتم
من ساجده قدیمی را خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم. اما هر چه باشی خاطرت برایم عزیز است. خندید دستم را رها کرد و دوید به طرف اتوبوسی که به ایستگاه نزدیک می شد و رفت. دیدمش که بعد از نشستن روی صندلی تای وسط شالش را باز کرد تا کمی پهن ترش کند. از دور برای هم دست تکان دادیم و ...
از آن روز تصویر ساجده از جلوی چشمانم دور نمی شود و شاید به برکت این ماه عزیز خداست که به جای اینکه سرزنشش کنم به خودم نهیب می زنم که به جای غرور و مانند آن تنها شکر کن. شکر کن که هستی و فرصت داری مطابق میل محبوبت زندگی کنی. شکر کن که خدا نعمتش را با چادر بر تو تمام کرده. این فکر ها که به ذهنم می آید یاد لوگوی " صبر ریحانه ها" می افتم و با خودم می گویم:
خدایا من ریحانه بودن را دوست دارم. این نعمت را از من نگیر
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ فرص الخیر

زبانم از شدت خشکی مثل چوب شده بود. به طرف آب خوری رفتم. می خواستم آبی به دست و رویم بزنم تا شاید کمی از تشنگی ام کم کند. گرمای هوا بد جوری نفسم را گرفته بود.
کنار آب خوری ایستاده بودند. به نوبت آب می خوردند و می خندیدند. یکی شان گفت: «بچه ها من یادم نبود روزه ام، آآآآآخ! حالا چیکار کنم؟!»
آن یکی گفت: «باید شصت تا روزه بگیری، وگرنه خدا سنگت می کنه! حالا ببین کی بهت گفتم!» صدایشان در میان قهقهه ها گم می شد.
عرق صورتم را با پشت دست پاک کردم. چادرم را جلوتر کشیدم و از کنارشان رد شدم.

***
برای موج وبلاگی 
صبر ریحانه ها؛ با افتخار.
————————-----------------—————————————————————————————————————————————————————————————
از وبلاگ
از جنس خدا

دختری ۲۵ ساله است و کارهای پذیرش بر عهده اوست…، با ظاهری امروزی، صورتش را سیاه یا به قول خودش برنزه کرده.سیاه است دیگر…تقریبا شبیه سیاه پوستان سومالی…البته با موهای طلایی اش نیمی از سیاهی صورت را پوشانده. روی صندلی او مینشینم و مشغول پرونده بیماران میشوم..مقابل من روی میز مینشیند. سنگینی نگاهش را حس  میکننم حتی وقتی سرم پایین است و مثلا مشغول کار خودم هستم… و حتی انتظار سوالی که پشت لبانش گیر کرده است.

- خانم دکتر! شما همه روزه هایت را گرفتی؟
سرم را بالا میگیرم و نگاهش میکنم، با لبخند همیشگی ام میگویم:
- بله.. اگر خدا قبول کرده باشه …
و باز مشغول کار خود میشوم
- یعنی واقعا همه ی روزه هاتو گرفتی؟ از بچگی تا حالا؟
دوباره سرم را بالا میگیرم، نگاهش میکنم و میگویم
- بله خب…البته باز هم اگه خداقبول کرده باشه…
- شما چطور؟ امسال روزه گرفتی؟ (یکی درونم میگوید: آخه به تو چه؟ چکار به روزه بچه مردم داری؟)
- نه…نگرفتم
- چرا؟
- نمیتونم ، آخه من گشنه ام میشه!!!

رویم را از او برمیگردانم. بلافاصله حرفش را تکمیل میکند:
- از صبح تا غروب هم نه غذا میخورم نه آب اما خب روزه هم نمیگیرم
- چرا؟ تو که گرسنگی وتشنگی را تحمل میکنی..خب حداقل روزه باش
- نه خب! آدم وقتی روزه است یهو گشنه اش میشه…بعد حیفه دیگه تا نصف روز روزه بودم بقیه اش روزه ام رو باز کنم..

همچنان سرم را بالا گرفته ام و در مورد روزه باهم بحث میکنیم…سر و کله مریض بعدی پیدا میشود…راهی اطاقم میشوم…
نزدیک افطار است…آقای بیات صدایم میکند. آقای بیات پیرمرد آبدارچی  ست. پیر و نحیف. راستش هوای من را خیلی دارد…در میزند و میگوید:
- برای افطارت چاییی دم کردم…حتما بخور… من زودتر بخاطر افطار میرم خونه…باز مثل دفعه پیش بدون افطار نری  ها…

سرم را پایین میاندازم و میگویم چشم..از او تشکر میکنم و خجالت میکشم از روی پیرمرد…
پیرمرد نحیف تر و ضعیف تر از من است….بیشتر از من در این گرما کار کرده…حتی دستمزد امروزش هم کمتر از حق الزحمه این ساعت های من است…و بازهنوز مطیع امر پروردگار خود است…
گاهی انسان بر سر دو راهی تکبر و تحقر میماند..خدایا کمکم کن تا خود را از هیچ یک از بندگانت برتر نبینم و تا اخرین لحظات عمر پیرو امر تو باشم که تو به ما نزدیکتر از شیطان به مایی.

—————————————————————————————————————————————————————————————————————-
از وبلاگ گروهی
حنانه

  ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ وتر

صدایِ مادر در میاد که چرا قیچی و تیکه های طلق رو همین طور ولو کردم و رفتم.طبق معمول پشت گوش می ندازم و می گم:باشه،جمشون می کنم.اوایل تابستون قم بودم . مطمئناً اونجا طلق روسری گیر می اومد.همونی که باعث می شه روسری و مقنعه محکم گرد شه و مجبور نباشی دم به دقیقه صاف و صوفش کنی.فراموش کاریم باعث شد حالا که از قم نخریدمش دست به کار شم و خودم درستش کنم.
گرمای این روزها که نیازی نیست  برای درکش جنوب شرق ایران باشی ،بدجوری کلافه کننده شده.هر قدر هم سعی کنی خونه داری رو تمرین کنی و از خونه بیرون نری،باز هم کاری پیش میاد که باید به خاطرش بری بیرون و جهنم وعده داده شده رو تجربه کنی.برای تابستون و آتیشش مانتوی روشنی خریدم. کرم ضدِ آفتاب  هم که از لوازم ضروری این روزهاس،که مارک خوبش  گرما رو بیشتر میکنه .می مونه چادر مشکی که پوشیدنش زمستون و تابستون نداره. خدا اموات عینک آفتابی  رو هم غریق رحمت کنه.حالا این طلق روسری و تکون خوردنش زیر روسری یک جا بند نشدنش موضوع جداگانه ایِ!
به همه ی اینا فکر کردم.به این همه پارچه که دور من ریخته و منُ تا مرز خفه شدن می بره.به گرمای تابستون و روزه داری و این حدیث رو دیدم:

امام صادق علیه السلام فرمود:
هرکس در روز بسیار گرم برای خدا روزه بگیرد و تشنه شود خداوند هزار فرشته را می گمارد تا دست به چهره او بکشند و او را بشارت دهند تا هنگامی که افطار کند.

انگار اصلا حواسم به یکی نبود که همیشه هست و همه چیز رو می بینه.چند بار این حدیث رو خوندم.هربار بیشتر از قبل شاد می شدم.این حدیث و طلق روسری رو به دوستانم هم گفتم.بیشترشون با من موافق بودن که اصلا حواسمون به ریحانگی مون نیست.به این که بهای ریحانگی مون رو داریم می پردازیم و چه قدر ریحانه ها ی صبور  برای خدا عزیزن…(:

برای موج وبلاگی  صبر ریحانه ها

 ——————————---------------——————————————————————————————————————————————————————————
از وبلاگ آنابنا
اصلاً چه معنی داره زن، ظهر تابستون، زبون روزه، بره توی برزن و بازار که حالا بخواد چادر هم سرش کنه؟
(
+)

——————————————————————————————————————————————————————————————————————-
از وبلاگ
صاد
پ.ن:این پست استثناست!این یک سوال است! سوالی که باید در ذهن همه ی ما جواب داشته باشد. پاسخ شما چیست؟
جواب ها رو همین پست قرار خواهد گرفت.

بسم الله الرحمن الرحیم

- تعجب می‌کنم از تو چطور این روزهای بلند تابستان رو روزه می‌گیری؛
- من هم از تو تعجب می‌کنم که چه راحت فرصت تجربه "عطش" رو از خودت می‌گیری؛
- تعجب می‌کنم از تو چطور زیر برق آفتاب با "چهار متر پارچه" روی کله‌ات این ور اون‌ور می‌ری؛ سخت نیست؟
- سخت و آسان، تلخ و شیرین...

...

اون روزها هنوز چادری نشده بودم. هیچ وقت پیش نیامده بود که به خوب و بی‌نقص بودنم شک کنم! اما اتفاقی پیش آمد و کوه پوشالی غرور و تصوری رو که از خودم داشتم در مقابل چشمام ویران کرد.
من فقط می‌خواستم "بهتر" باشم. پس 31 شهریور درست شب قبل از شروع سال تحصیلی جدید و در حالی که فرداش عازم مشهد بودم تا به اولین کلاسهای دانشگاه برسم، عهدنامه‌ای رو با خودم بستم و امضا کردم. دیگه نمی‌خواستم اون آدم باشم. انگار برای خودم تنگ شده بودم؛ اما از کم و کیف این‌که باید چه کار کنم و چی بشم زیاد سر در نمی‌اوردم. اون عهدنامه هم منو متعهد می‌کرد به انجام یا عدم انجام کارهایی که فکر می‌کردم در جهت بهتر شدن باید باشه.
همیشه عادتم بود که قرآن رو باز می‌کردم. فکر می‌کردم در هر حال و موقعیتی که باشم خدا از این طریق با من حرف می‌زنه. حرفی که متناسب با همون روز و همون موقعیت باشه. مدت‌ها بود که وقتی قرآن رو باز می‌کردم آیه‌هایی مشخص و تکراری می‌اومد. آیات مربوط به حجاب!
من به خودم می‌گفتم: «نه! آیات دیگه‌ی این دو صفحه مد نظر هست. من که حجابم بی‌نقصه!»
6 دی همون سال، در حالی که بعد از کلاس جلوی تایپ و تکثیری دانشکده منتظر یکی از بچه‌ها بودم تا با هم بریم خوابگاه، آقایی که بعدها متوجه شدم یکی از پسرهای دانشکده خودمونه، روبروی من ایستاد و سلام کرد و بلافاصله از توی کیفش برگه‌ای رو به دست من داد و گفت: «این آیه در مورد زن‌های پیامبر هست و این آیه در مورد همه زن‌های مومن!» و قبل از این‌که من بخوام سوالی بپرسم یا عکس‌العملی نشون بدم، رفت.
برگه نوشته‌هایی تایپ شده داشت و زیرش با خودکار نوشته شده بود:
«آیات ادامه دارد "ان کنتم مؤمنین"» و بعد یه آدرس ایمیل عجیب.
من توی حیرت بودم. همون آیه‌هایی پیش روی من بود که ماه‌ها وقتی قرآن رو باز می‌کردم برام می‌اومد. اون شب من تا نیمه‌های شب گریه می‌کردم. نمی‌دونستم اتفاقی که باید باهاش مواجه بشم چیه و چقدر بزرگه. از تصور این‌که باید تغییر کنم به خودم می‌لرزیدم. همیشه از ابتدای کودکی نقطه ضعف بزرگ من مقاومت در مقابل تغییر بود.
توی دفتر خاطرات مربوط به اون شب این‌طور نوشتم: «یه نگاه به خودم کردم: مانتو و شلوار مشکی ساده، مقنعه‌ای که تمام موهامو پوشونده،صورت بدون آرایش، یه پالتوی ساده و یه کیف. اون مطمئناً فکر نکرده من حجابم کامل نیست!!»
یک ماه با خودم کلنجار رفتم و به این در و اون در زدم تا خودم رو راضی کردم به آدرسی که زیر اون برگه آچهار نوشته شده بود ایمیل بزنم. قبلش توی دفترم این‌طور نوشته بودم: «دو راه داری: یا خودت رو به کوری بزنی و بگی اتفاق نیفتاده یا به این ایمان بیاری که هر لحظه داره برات معجزه می‌فرسته.» و ایمیل رو فرستادم.
از هویت کسی که این ایمیل رو دریافت می‌کرد مطلع نبودم و نمی‌دونستم وابسته با ارگان و نهادی هست یا نه. نوشتم: «نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم. حالا مدت‌ها از اون روزی که برگه رو دریافت کردم می‌گذره. برگه‌ای که توش سه تا آیه از قرآن بود...» و منتظر جواب نشستم. در حالی که اصلا نمی‌دونستم آیا جوابی دریافت خواهم کرد یا نه. در ادامه نوشته بودم: «نمی‌دونم چی می‌خوام. شاید می‌خوام بیشتر توضیح بدید.» اما در مورد چی باید با من حرف می‌زد و اصلاً کی بود؟
حدود پنج روز بعد جواب ایمیلم رو دریافت کردم:
"جواب سؤالات شما (ابهامات شما) رو با چند آیه می‌دهم. اگر معنا و ارتباط آیات برایتان روشن نیست، فعلاً مهم نیست.

إن الانسان لفی خسر إلا الذین آمنوا و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر
الذین یمسکون بالکتاب ... إنا لا نضیع أجر المصلحین
قالوا سمعنا و اطعنا .... الذین یتبعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم المفلحون"

تا مدت‌ها بی‌اختیار "قالوا سمعنا و اطعنا" رو زیر لب زمزمه می‌کردم. نمی‌دونستم که چی شده و چی خواهد شد و آخرش کجاست. در اون لحظه بی‌اندازه هیجان زده بودم و بعد فقط می‌خواستم فکر کنم که آیا جزء "ایمان‌آورندگان" و "صبرکنندگان" هستم یا نه؟ آیا جزء اونهایی هستم که به حق و کتاب حق متوسل می‌شن؟ و جزء اونهایی که می‌گن "شنیدیم و اطاعت کردیم"؟
مدت‌ها من سوالاتم رو از طریق ایمیل می‌پرسیدم و ایشون که سید بزرگواری بودند جواب منو با آیات قرآن و بعضاً جملاتی از نهج‌البلاغه می‌دادند. جواب ترس‌ها، تردید‌ها، توجیه‌ها...
هنوز به قرآن مسلط نبودم و وقتی هر ایمیل برام می‌رسید چند ساعت می‌گذشت تا ترجمه‌اش کنم! باید انتخاب می‌کردم. چاره‌ای نداشتم. این جواب تمام درخواست‌های خود من بود. ناسلامتی توی بغل امام رضا(ع) بودم و او هرگز نمی‌خواست دیگه منو این همه غافل و این همه از خود متشکر و از خود مطمئن و این همه سر به هوا ببینه.
درسته که من توی این مدت جواب سوالاتم رو گرفته بودم و می‌دونستم که چادر:
- باعث بالا رفتن ارزش زن می‌شه؛
- کانون خانواده رو مستحکم‌تر می‌کنه؛
- محیط اجتماع رو از مناسبات جنسی پاک می‌کنه؛
- نگاه‌ها رو به زن از صرف یک عروسک جنسی به توانایی‌ها و استعدادهای انسانی‌اش تغییر می‌ده؛
- و...
اما اون روز صبح که بیدار شدم و اولین فکری که داشتم این بود که چادری بشم به هیچ کدوم از این‌ها فکر نمی‌کردم. من بزرگ شده بودم و لباس دیگه‌ای می‌خواستم. لباسی که هدیه‌ی امام رضا(ع) باشه. می‌خواستم همونی باشم که خدا و امام از من می‌خواد و این نقطه‌ی آغازی بود برای تغییرات بعدی...
پشت کامپیوترم نشستم و تایپ کردم: «سمعنا و اطعنا... چادری شدم

...

می‌گن: "سخته توی گرمای تابستون چادر بپوشی. خفه می‌شی. سخته توی زمستون چادر بپوشی. چطور توی این گل و شل جمعش می‌کنی؟ سخته توی مسافرت چادر بپوشی. پس چطور تفریح می‌کنی؟ سخته توی مهمونی چادر بپوشی؛ دیگران می‌گن امل شدی!"
اما برای من سخته چادر نپوشم؛ وقتی جلوی چشم‌های "عین الله الناظره" هستم و مطمئنم این‌طور بیشتر دوستم داره...
__________________________________________________
پ.ن: به موج وبلاگی
صبر ریحانه ها بپیوندید.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از وبلاگ
بی نشان

 سلام آقای منتقد ، اولین حالتی که برام از دیدن نقدتون پیش اومد شادی بود که این همه وقت گذاشتین برای نقد
و هنوز هم همین است ، مطمئنم هدف شما همان هدف ماست ، لکن کمی بحث،  در رشد هر دو طیف کمک میکنه.
حالا اگه موافقین یکی یکی پاسخ بدم
1. در مورد پاسخ به این که خانوم های ما خودشون رو با زنان بزرگ اسلام مقایسه میکنن، نه ، اصلا اینطور نیست ، چون خانوم های محجبه آرزوی شباهت به زنان آبرومند دین و اعتقاد خودشون رو دارن ، این بیان و نشر و موج یه تشویقه، نه ریا؛
به قول آیت الله بهجت ما ریای خوب هم داریم ، حجاب ریای خوبه.ریایی که سراسر ثوابه
2. در مورد نکته دوم که فرمودین این خانوم ها اکثرا بیرون نمیان، جالب ، مثل اینکه همه رو میشناسین ، زندگیشون رو دیدین ؟ سختی های زندگیشون رو خبر دارین ،؟ نکنه فکر میکنین هر کس تو نت هست هیچ مشکلی نداره و از بی مشکلی تو نت مشغوله ؟
در ثانی تو پاسخ اولم هم گفته شد ، این موج تبلیغیست حتی برای افرادی که اصلا تو نت نمیان، این چه بیانی است که دارین ؟
من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق ، سپاسگذاری از مخلوق شیوه بزرگان است. به شیوه بزرگان و عقلای عالم ایراد گرفتن یعنی رفتن تو جبهه مخالف عقلاست. این طور که شما میگین ، هیچ کس و هیچ ارگانی حق تشویق نداره…
3. در مورد اینکه معذرت خواهی کردین ولی فکر نکردین و  گفتین خانوما ده روز روزه نیستن و …  متاسفم
متاسفم که متوجه نشدین روزه یک مفهومه ، یه جریان هست ، یک حرکت است ، یک مسیر سالک برای رسیدن به مقصود.
حتی یک روز روزه هم جا برای صدها همایش و موج وبلاگی داره ، این طور اگر مقایسه کنی هیچ کس نباید تشویق بشه چون به اندازه انیشتین نمیفهمه ، برادر من ، هر کس وظیفه ای دارد و مهم انجام وظیفه است ، اگر یک روز هم باید بگیرند و میگیرند ، شب و روز کارمان تشویق و تقدیر است ، ….
4. در مورد نکته چهارم که فرمودین کنترل شهوت برای مردان سخت تره و فلان و بهمان
چه ربطی داره برادر من ؟ ما داریم از یه حرکت اسلامی قشر خانوم تشکر میکنیم اون هم جای خودش جای تشویق داره،
چون قراره آقایون تشویق بشن پس خانوم ها نشن ، این تشویق ها نفی کار مردها نیست.
در ضمن مقداری مطالعه کنید تا بفهمید شهوت زن نه برابر شهوت مردان هست تا در این مورد هم به حیا و خودداری زنان پی برده باشی و به خودم میگم، دهنم تو این یه مورد بسته شه ، که صبر خانوم ها در ایمان ده برابر ماست.
متاسفم که ما مردها خیلی هامون این طور فکر میکنیم ، فکر میکنیم دین برای ما آقایون هست ، تفکر برده داری زن ، تفکر غربی ، چه فرقی داره با تفکرات عجیب شما!
5. شما نگران اجر کسی که تشویق میشه نباش ، تشکر شیوه بزرگان دین ماست
برین روایات مربوط به تشویق اهل بیت رو بخونین ، سر اصحاب رو به دامن میگرفتن و تو تشویق عشقبازی ها میکردن ، به سلمان گویند سلمان منی ، تو کربلا اون صحنه های سپاس معصوم از غیر معصوم.
وقتی معصوم این همه تشویق میکنه ، ما که باید شب و روز فریاد بزنیم و تشکر کنیم …

نکته آخر :
حرف دلم به همه کسایی که ممکنه بخونن این مطلب رو
کاش آنقدر که به فکر تخریب دیگران بودیم به فکر رشد خود بودیم
من باز هم صمیمانه تشکر میکنم از موج وبلاگی ریحانه ها ، و همه افرادی که مطلب زدن
من منتظر مطلب زدن این منتقد نیز در مورد این موج و پیوستن به این موج هستم …
چادر  نماد معصومیتیست که در هیبت مادر همه شیعیان بود ، خوشا به حال خانوم ها که این میراث رو دارن ،
این الفاطمیون …
پی نوشت ۱ : انتقاد این منتقد گرامی تو ادامه مطلب اومده ، متشکرم
پی نوشت ۲ : این که پاسخ دادم دلیل بر این نیست که منتقد رو دوس ندارم ، نه دستش رو میبوسم که باعث شد موج یه کم فعال تر کار کنه
پی نوشت ۳ : بر روی منتقد اول پست کلیک کنید تا بدونین کجا انتقاد کرده، در پاسخ به
چادرم روزه دارد بوده

——————————————————————————————————————————————-
از وبلاگ
طلبه

پ.ن: احتمالا کامنتی با عنوان نقد موج وبلاگی صبر ریحانه ها به دست اکثر دوستانی که برای موج قلم زدند رسیده باشه. این پست هم جوابی بود که یکی از دوستان نوشتن.